افکاری بر وزن سکوت

نوشته ها همه از آرشیو شخصی نویسنده هستند و نویسنده رضایتی بر کپی شدنشان ندارد .

افکاری بر وزن سکوت

نوشته ها همه از آرشیو شخصی نویسنده هستند و نویسنده رضایتی بر کپی شدنشان ندارد .

افکاری بر وزن سکوت

اینجا افکاری تب زده آرمیده اند
با احتیاط میان واژه ها قدم بزنید .
📜 سفیر سلامت
☀️ خورشید صدایم کنید
🌙 هرچند نامم ماه معنی می‌دهد.
📷عکاسی را دوست دارم
📝 نوشتن را زندگی میکنم
I might be a writer

شاید لازم باشد اینجا هم بگویم
نوشته ها همه از آرشیو شخصی نویسنده هستند و نویسنده رضایتی بر کپی شدنشان ندارد .

بایگانی افکار
آخرین نظرات
  • ۲۲ خرداد ۹۶، ۲۱:۲۵ - قالب رضا
    :)
  • ۲۱ خرداد ۹۶، ۱۷:۳۴ - سام نجفی نیا
    ++
  • ۲۰ خرداد ۹۶، ۱۵:۱۱ - محمدرضا مهدیزاده
    (:
  • ۱۹ خرداد ۹۶، ۱۵:۵۰ - سام نجفی نیا
    ++

۹ مطلب با موضوع «آماس افکار» ثبت شده است

مثل همیشه در فراز و فرودی همیشگی طرح ذهنیاتم را سبک سنگین میکنم .

نمیدانم چرا ، اما این بار ذهنم پر شده از چراهای بی سر و ته 

واژه ها را کنار هم می چینم ، جمله ها را متولد میکنم .

ذهنم را خالی میکنم تا آرامش خیال یابم .

حال دلم سکوت می خواهد .

دلم تمرکز میخواهد .

اما این افکار سمج مدام در ذهنم میگویند ، میل داشتی کمک کن واژه شویم .
۷ نظر ۱۲ دی ۹۵ ، ۱۴:۳۲
خورشید بانو

نشته ام پشت این میز خیلی خیلی شلوغ 

دوروبرم پر است از کتاب ، دفتر ، پوشه ، برگه ها و چند تایی کاغذ مچاله شده با فنجان نیمه پر قهوه ی سرد شده ، یک تقویم خط خورده 

چند تکه لواشک ، شکلات تلخ و . . .

دو روز است حسابی کلافه شده ام سر این کار لعنتی و خواب بی خواب چه برسد به مرتب کردن این میز 

چنبره میزنم روی این کاغذ های لعنتی و میخوام بنویسم برا دلم تا کمی آرام شوم 

اما از نوشتن ها و خط زدن ها خسته شده ام .

تایپ را انتخاب میکنم .

طبق معمول قرار است عصبانیتم را سر این واژه های بیچاره خالی کنم .

چقدر دلم میخواهد یکی در بزند بیاید و این فنجان را ببرد و یک فنجان قهوه داغ برایم بیاورد

تا شاید این نورون های لعنتی تکانی به خود بدهند 

اما خب اینکه دلت بخواهد و اینکه اتفاق بیوفتد دو موضوغ کاملا متفاوت اند .


پی نوشت 1 :  یک وقت هایی دلم میخواهد یقه ی تک تک کاراکترهای داستان را بگیرم  ، خفه شان کنم تا خیالم در یک حالت اجمالی راحت شود . 

پی نوشت 2 : این روزهای زمستونی منتظر یک اتفاق ام ، اتفاقی که گرمای عجیبی به دلم خواهد بخشید اگر اتفاق بیوفتد . دعا کنید لطفا 

۴ نظر ۰۹ دی ۹۵ ، ۱۵:۲۲
خورشید بانو

ذهنم درگیر یه موضوعیه که نمیدونم چقدر به حال و هوای من نزدیکه 

حتی نمیدونم چقدر از باور های من دوره

فقط میدونم موضوع پیش اومده دلمو لرزونده 

حالم و دگرگون کرده

و شاید داره تمام ذهنیتم از خوبی و خوب بودن رو عوض میکنه 

۳ نظر ۰۸ دی ۹۵ ، ۱۲:۵۶
خورشید بانو

خیز برداری توی موبایل ات ، محو عکس هایش شوی .

باد بپیچد میان موهایت ...

اما خیالت راحت باشد!

زیرا 

هیچ طوفانی نمی تواند عطر دست هایش را از میان موهایت پاک کند .

باد میان موهای تو پرسه بزند و تو میان خاطرات قدم بزنی 

مرور کنی تمام لحظات خوب با هم بودنتان را 

تمام لبخندهای مشترکتان را 


راستی آن تعدادی که هستند و مدام از گوشی دست گرفتن های مداوم بقیه شاکی میشوند یعنی تا به حال 

خودشان از پشت صفحه گوشی کسی را در آغوش نگرفته اند ؟





#نوشته_شده_برای_مجموعه_عکس_بنگ 



باز نشر در هفته نامه جیم

۲ نظر ۰۶ دی ۹۵ ، ۱۲:۲۴
خورشید بانو

اونقدر حال دلت بد باشه که اول هفته تا ساعت یک ظهر بخوابی و بگی به درک که کلی کار داری 

همه رو همون هفت صبح کنسل کنی پتو بکشی رو سرت و بخوابی.

ساعت یک بیدار شی خودتون و کشون کشون ببری سمت اشپزخونه 

صدای کشیده شدن دمپایی ها ت رو زمین حساب اعصاب نداشته ات و برسه 

و تصمیم بگیری همونجا استراحتی بدی به دمپایی هایی که برخلاف تو تمام شب و خواب بودن 

برگردی تو اتاق زل بزنی به آیینه 

با موجودی روبرو شی که عجیب شبیه خودته

فقط زیر چشمش سیاه شده 

موهاش بهم ریخته و بی حالی از تمام صورتش مشخصه 

یادت بیفته دیشب بدون پاک کردن صورتت خوابیدی 

ناگهان بفهمی تب هم داری

بری صورتت و بشوری 

لرز بشینه رو تنت و برگردی تو تخت 

گوشی و دست بگیری این متن و بنویسی و تصمیم داشته باشی بعدش دوباره بخوابی 


۲ نظر ۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۰۳
خورشید بانو

ذهنم نوشتن می خواهد

کمی وقت  تزریق کنید میان روزمرگی هایم 

لطفا



۲ نظر ۱۴ آذر ۹۵ ، ۲۱:۵۴
خورشید بانو

جواب خنگی‌ها و کسالت‌ها و «این نیز بگذرهای» ته وجودمان را می‌دهیم.

جمله بالا یک جمله کاملا عینی از جلال آل احمد است. - کتاب ارزیابی شتابزده -

جمله‌ای که شاید جواب خوبی باشد برای تمام چراهای این روزهای روزگار.

به خود می‌اندیشم

به روزگارم

به کارهایم

به وظایفم

همان‌هایی که قربانی تمام این کسالت‌ها و «این نیز بگذرد»ها شده‌اند.

به وقایع حاشیه نشین زندگی‌ام می‌اندیشم. همان وقایعی که زیادی تحویل‌شان گرفته‌ام.



باز نشر در هفته نامه جیم

۰ نظر ۰۸ آذر ۹۵ ، ۲۰:۰۵
خورشید بانو

تیک تاک تیک تاک

چند لحظه از زندگی من به شنیدن تیک تاک ساعت دیواری می گذره

و من شاکی ازصدای تیک تاکی هستم که به وقت خواب و بی موقع توجه من و به خودشون جلب کردن

من نمی تونم  کاری بکنم و همچنان این لحظه جاش رو به لحظه دیگه می ده وهمینطور لحظه ها متولد می شن و می رن

یاد لحظه هایی از زندگیم می افتم که دلم می خواسته جلوی تک تک این تیک تاک ها رو بگیرم و زمان ثابت بمونه

و من توی خوشی و شادی ابدی باشم اما عقربه ها بهم دهن کجی کردند و رفتند

یاد لحظه هایی از زندگیم می افتم که میخواستم تک تک این تیک تاک ها رو هل بدم که زودتر برند

بلکه نفس تازه ای بکشم و توی فضای خفگان آور ناامیدی و غصه نفس کم نیارم

لحظه هایی از زندگی هستن که تحمل هم نشینی با اونها رو نداریم و میخوایم زود زود دست از سر ما بردارند و برند

و خیلی خیلی لحظه ها هستند که با کلی اشتیاق و ذوق می خوایم برای همیشه پیش خودمون نگهشون داریم ولی

لحظه های زندگی به خواست من و تو به شرط غم یا شادی که در اونها غوطه ور هستیم تغییر نمی کنند

کُند نمی شن تند هم نمی شن فقط می یان و میرن به همون قانون همیشگی یک ثانیه ای

 

 

 

 

۱ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۳:۴۴
خورشید بانو

مهمان کرده ام خودم را به فنجانی قهوه من سالهاست هر روز صبح و شب قهوه تلخ میخورم.نبودن ها بی عدالتی ها نامساواتی ها و ... همه و همه برایم دیگر مثل سابق تلخ نیستند. عادت داده ام خودم را به طعم تلخ



۰ نظر ۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۰:۵۲
خورشید بانو