افکاری بر وزن سکوت

نوشته ها همه از آرشیو شخصی نویسنده هستند و نویسنده رضایتی بر کپی شدنشان ندارد .

افکاری بر وزن سکوت

نوشته ها همه از آرشیو شخصی نویسنده هستند و نویسنده رضایتی بر کپی شدنشان ندارد .

افکاری بر وزن سکوت

اینجا افکاری تب زده آرمیده اند
با احتیاط میان واژه ها قدم بزنید .
📜 سفیر سلامت
☀️ خورشید صدایم کنید
🌙 هرچند نامم ماه معنی می‌دهد.
📷عکاسی را دوست دارم
📝 نوشتن را زندگی میکنم
I might be a writer

شاید لازم باشد اینجا هم بگویم
نوشته ها همه از آرشیو شخصی نویسنده هستند و نویسنده رضایتی بر کپی شدنشان ندارد .

بایگانی افکار
آخرین نظرات
  • ۲۲ خرداد ۹۶، ۲۱:۲۵ - قالب رضا
    :)
  • ۲۱ خرداد ۹۶، ۱۷:۳۴ - سام نجفی نیا
    ++
  • ۲۰ خرداد ۹۶، ۱۵:۱۱ - محمدرضا مهدیزاده
    (:
  • ۱۹ خرداد ۹۶، ۱۵:۵۰ - سام نجفی نیا
    ++

سفرنامه قسمت اول

جمعه, ۳ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۴۲ ق.ظ

قول داده بودم از سفر بنویسم 

اینم بخش اول 


روز اول سر راه نون محلی گرفتیم و رسیدیم منزل میزبان ، بساط،صبحانه به راه بود . 

پنیر محلی ، مربای خونگی ، عسل طبیعی و . . . 

براشون عجیب بود که من اهل خوردن صبحانه مفصل نبودم 

میگفتن بخور جون داشته باشی تا ظهر 

بعد صبحانه کار و شروع کردیم. 

خونه اصلا شبیه خونه روستایی نبود همه خونه مدرن و عالی بود 

از پکیج بگیرید تا وای فای 

پارکینگ بزرگی داشتن که فضای خوبی بود 

تا ظهر همه چی آماده شد و فقط موند کمی خرید 

بعد خوردن ناهار من و دو نفر دیگه و آقای ت رفتیم شهر برای خرید 

شهر کوچیک بود و واقعا می ترسیدم چیزهایی که لازم دارم و پیدا نکنم 

قیمت ها عجیب زیاد بودن یه شاخه رز ناقابل  دو تومن گرون تر از تبریز بود 

خیلی ناگهانی یادم افتاد حجم کار بالاست و برای معتادی مثل من قهوه لازمه خخخ

به آقای ت گفتم قهوه میخوام بخرم و جلو یه فروشگاه نگه داره 

در کمال تعجب بعد از شش هفت تا فروشگاه متوجه شدم خیلی هاشون اصلا نمیدونن قهوه چی هست 

من اومدم سوار ماشین شدم و فروشنده آقای ت رو صدا کرد کارش داشت 

چند دقیقه بعد دیدم آقای ت با یه لبخند گنده اومد 

خانم م پرسید چی می گفت ؟ 

گفت هیچی گفت که نگردیم چون خیلی ها اصلا اسمش و هم نشنیدن اینجا 

در کمال نا امیدی داشتیم برمی گشتیم منزل میزبان که یه فروشگاه بزرگ دیدیم

آقای ت پیاده شد و من چون فکر میکردم پیدا نمی شه پیاده نشدم 

که آقای ت با یه قوطی قهوه اومد ، هر چند زیاد قهوه اعلایی نبود اما بهتر از هیچی بود

با کلی خرید برگشتیم خونه روستایی مدرن خخخ

تا شب هم ادامه کار و ساعت دو نصف شب خواب 

صبح زود بیدار شدیم 

باز هم بساط،صبحونه محلی که من ترجیح دادم فقط،قهوه بخورم چون از استرس،اشتها نداشتم 

قبل شروع مراسم من رفتم سالن و دیدم. 

بزرگ نبود اما بد هم نبود 

کمی اونجا کارها رو مرتب کردم تقسیم وظایف شد و  برگشتم منزل میزبان

دوش گرفتم ناهار خوردیم و رفتیم سالن برای اجرای مراسم 

و چهار ساعت تمام دوندگی 

مراسم ساعت هفت تموم  شد و منزل یکی دیگه همه شام دعوت بودن 

با اینکه ماشین زیاد بود یکی دو نفر از بچه ها گفتن ما پشت وانت میایم که میایم :|

راننده وانت هم به خیال اینکه کسی سوار وانت نمیشه و فقط،باید وسیله های ما رو تا منزل میزبان ببره حرکت کرد و چون کسی که نشسته بود از جایی نگرفته بود با کله اومد پایین 

تمام وزنش اول افتاد رو گردن و بعد افتاد زمین 

همه ماشین ها زدیم ترمز و دویدیم سمتش

گیر داده بود خوبم ولم کنید بخوابم :|

 


۹۵/۱۰/۰۳
خورشید بانو

نظرات  (۴)

۰۳ دی ۹۵ ، ۰۷:۵۹ بانو. میم
تبریزی هستی ؟ 
پاسخ:
مامان تبریز بابا تهران.
عای ام مرز مشترک خخخ
اوووم همون اول صبحونه روخوندم گشنم شد D:
پاسخ:
خخخ خدایی بساط صبحونه هاشون عالی بود ، 
۰۳ دی ۹۵ ، ۱۶:۰۲ بانو. میم
ببین وقتی مادر تبریزیه سفت وای سا بگو ترکم :)) تبریزیای با سلیق ... زن های ترک عااالین...
پاسخ:
اون که بله ، ترک هستم . البته مریم خود ترک ها میشه گفت ده بیست نوع هستن ، حرف زدن ترک های تبریز و هر فارس زبانی متوجه میشه ، چون فقط فعل ها فرق داره ، ولی همین جا که من رفته بودم هشتاد درصد اصلا نمی فهمیدم چی می گفتن 
چیزی دستگیرم نشد
میشد کمی.پیچ و تاب داشته باشه ...
پاسخ:
ادامه داره خب 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">